سيد محمد باقر برقعى
3981
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
نه رحم اندر دلش نه خنده بر لب * نه با او مىتوانى زيست يك شب جوابش گفت پروانه به صد شور * كه اى قانع به صورت گشته از نور تو اندر عشقبازى ناتمامى * به گل عاشق نيى جوياى كامى تو را خودكامه بودن كور كرده * به صورت از معانى دور كرده تو خود را عاشق گل خواندهاى باز * ندانسته ز گل انجام و آغاز كه را در عاشقى اين پيشه باشد ؟ * چنينش لاجرم انديشه باشد حديث شمع و پروانه جز اين است * مرا از هر دو عالم او گزين است همىخواهم كه او رخ برفروزد * چه غم دارم گرم هستى بسوزد تو و بوسيدن رخسارهء گل * گل و افسانه گفتنهاى بلبل من و فانى شدن در حضرت دوست * « كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست » چرا زى آن نپويد مرد هشيار * كه در خويشش كشد چون پود را تار چرا عاقل به يارى دل ببندد * كه چون افغان كند بر وى بخندد ز ذكر نام شمع و ياد رويش * سخن اينجا شكست اندر گلويش ز جا پر باز كرد و دم فروبست * به شمع انجمن هشيار پيوست كشيدش تنگ در بر شمع دردم * يكى شد عاشق و معشوق باهم به خويشش دركشيد و رخ برافروخت * به سوك او چو او تا صبحدم سوخت به شمع انجمن صد آفرين باد * ز معشوقان به معشوقى گزين باد مباد از آفت دورانش تشويش * كه مىسوزد دلش بر كشتهء خويش دل يكتا من از آنروز كه ديدم رخ زيباى تو را * خوانده بودم ورق محنت فرداى تو را از براى من محنتزده مىخواست بلا * كه برآراست بدين قاعده بالاى تو را رفت سر در سر كار تو و مقدور نشد * كه نهم از سر سودازده سوداى تو را يك نظر ديد به من چشم تو و جان دادم * هنر بازوى بيمار تواناى تو را دستآموز غم توست بهش دار از اين * كه كسى قدر نداند دل « يكتاى » تو را